امروز روز توست، روز اوج غرور خدا، روز کمال آفرينش، روز زن
روز فاطمه
تو حاصل تمام عمر نبوتی در طول تاريخ
بازمانده آخرين حلقه اتصال وحی.........
وه که چه شکوهی
و هميشه در آخرين، کمال است و اوج هنر خداوند، اوج يگانگی
و چه زيبا که تبار پيامبران عالم،به يک زن ختم ميشود
ای کاش ياريم کنی تا جهان شکوه زن را فراموش نکند...........
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست
گر بزنندم به تيغ در نظرش بيدريغ
ديدن او يک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حيف نباشد که دوست،دوستتر از جان ماست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من رواست، زجر تو بر من بلاست
همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد
باز روشن ميشود زود
فراموش مکن اين حقيقت است:
بارانی بايد،تا که رنگين کمانی برآيد
و ليموهايی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهايی در زحمت
تا که از ما انسانهايی تواناتر بسازد.
خورشيد دوباره خواهد درخشيد،زود
خواهی ديد
کولين مک کارتی
جهان های ديگر،خاموشيها،جدايی ها،تنهاييها،فاصله های ديگری وجود دارد....جايی که زندگي،خود را در اوج شدتش نشان ميدهد، بيا به آنجا برويم. جبران خليل جبران
گرامی باد یاد استاد دکتر علی شریعتی
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنانکه ببينی
يا چيزی چنانکه بمانی
من درد مشترکم
مرا فرياد کن
خجالت می کشم که بگم داشتم فراموشت می کردم ولی بهم حق بده ، عشق يک طرفه ادم را خسته ميکنه، درمونده ميکنه، به جنون ميکشه. باور کن اغراق نمی کنم اگر عاشقی رو فقط ۱ روز تجربه ميکردی ميفهميدی.........
من عاشقی را نه يک روز که قرنهاست تجربه ميکنم از وقتی گِل من در دستت بود تپشهای عاشقانه قلبم شروع شد
فکر ميکنی چقدر ديگه دووم بيارم؟
يه روز ميرسه که نابود شدم يک مشت خاک ، اونوقت اگه دلت برام تنگ شد، خاکم رو گل کن و تو دستات بگير، تپش قلبم را احساس ميکنی! آخه عشق فنا نشدنيه.
از بس که تمام وجودم پر از من شده احساس تنهايی می کنم،خالی تر از هميشه ام و از هميشه دورتر و غريبه تر با تو. خودم را لب پرتگاهی ميبينم که سياهی اعماقش وصف نشدنيست.
من زمانی پر از غرور زيبا بودم چون پر از تو بودم و پر از حس اشرف مخلوقات بودن.و حالا پر از غرور نا زيبا و خاليم از تو و اين من لعنتی تمام وجودم را گرفته.
تنها يک تلنگر به آهستگی تلنگر يک نسيم هوس انگيز کافيست تا مرا به اعماق دره افکند. تو را نمی بينم، دست ياری تورا، عشق پر قدرتت را.....نمی بينم. در گودخانه چشمم، چشمی برای ديدن ندارم. تنها دو شيشه رنگی.بی اشک،بی احساس و من پشت کردم به افق زيبای نارنجی ات و سرم پايين است، نه به سمت آسمان نيلگونت و قلبم را جستجو ميکنم، ته اين دره........
آه خدايا به کمکم بيا،بيا تا خودم را پيدا کنم،بگذار در چشمان شيشه ای بی احساسم اشکی نشيند.صدايم کن با مهربانی همان مهربانی زبان زدت. بگذار بشنوم آن صدای آسمانی را ..........ياريم کن ....من تنهايم.........................
هنوز منتظرم دوست محبوبم!
و می دانم ليلی با من است.................
و ميدانم که:
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد