تبليغاتX
سماع مستانه

سماع مستانه

امروز يک تابلو تو خيابون ديدم « هر کس به خدا عارف تر

است بيشتر از خدا می ترسد» و من فکر کردم چقدر خوب

است که من تو را نمیشناسم دوست مهربان من!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:14  توسط میثم  | 

ميگويند سالها پيش در بهشت زندگی ميکرديم، در همسايگی تو و همه چيزهای خوب را داشتيم و لابد خوشبخت هم بوديم يک خوشبختی کسل کننده!

تا آن اتفاق زيبا افتاد.هبوط کرديم تو هم به همسايگيمان آمدی و اين بار همه چيزهای خوب و بد را با هم داشتيم و وقتی خوبی را انتخاب ميکرديم براستی خوشبخت بوديم و وقت بدی به تو پناه می آورديم و در آغوش بخشنده ات آرامش ميگرفتيم چه آرامش زيبائی.........

اما چندی است ما در زمين، تو در آسمان، فاصله بسيار...... و باور کن نمی فهميم تورا نداريم و چرا؟!

اما............... منتظريم تا دوياره دلتنگمان شوی همسايه........ما را درياب  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:10  توسط میثم  | 

کلام اول

باهات حرف دارم خدا! از زمین. حرفهایی که تا به حال به زبون نیاوردم.

نه اینکه تو دلم نیاورده باشم نه،اما ميخوام با زبون زمانه بات حرف بزنم.

ميخوام رودرواسی را کنار بگذارم و .....راحت .

ميخوام بهم بگی ميشنوی.

دلم ميخواد وقتی کامنت هام را باز ميکنم نظرت را ببينم + يا - فرق نميکنه فقط منو ببين

می بينی دستم را دراز کردم ........ هستي؟

ميدونی دلم چی ميخواد ؟

که دستت را محکم بزنی کف دستم و بگی هستم تا آخر.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:20  توسط میثم  |