تبليغاتX
سماع مستانه

سماع مستانه

 حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.
و حرفهايي هست براي نگفتن .
حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهايي بي تاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.
و كلماتش هريك انفجاري را در بند كشيده اند.
كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند.
اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند.
اگر يافتند يافته مي شوند و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.
و اكر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند

گرامی باد یاد استاد دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:32  توسط میثم  | 

قصه نيستم که بگويی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنانکه ببينی

يا چيزی چنانکه بمانی

من درد مشترکم

                                       مرا فرياد کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 2:6  توسط میثم  | 

خجالت می کشم که بگم داشتم فراموشت می کردم ولی بهم حق بده ، عشق يک طرفه ادم را خسته ميکنه، درمونده ميکنه، به جنون ميکشه. باور کن اغراق نمی کنم اگر عاشقی رو فقط ۱ روز تجربه ميکردی ميفهميدی.........

من عاشقی را نه يک روز که قرنهاست تجربه ميکنم از وقتی گِل من در دستت بود تپشهای عاشقانه قلبم شروع شد

فکر ميکنی چقدر ديگه دووم بيارم؟

يه روز ميرسه که نابود شدم يک مشت خاک ، اونوقت اگه دلت برام تنگ شد، خاکم رو گل کن و تو دستات بگير، تپش قلبم را احساس ميکنی! آخه عشق فنا نشدنيه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:28  توسط میثم  | 

از بس که تمام وجودم پر از من شده احساس تنهايی می کنم،خالی تر از هميشه ام و از هميشه دورتر و غريبه تر با تو. خودم را لب پرتگاهی ميبينم که سياهی اعماقش وصف نشدنيست.

من زمانی پر از غرور زيبا بودم چون پر از تو بودم و پر از حس اشرف مخلوقات بودن.و حالا پر از غرور نا زيبا و خاليم از تو و اين من لعنتی تمام وجودم را گرفته.

تنها يک تلنگر به آهستگی تلنگر يک نسيم هوس انگيز کافيست تا مرا به اعماق دره افکند. تو را نمی بينم، دست ياری تورا، عشق پر قدرتت را.....نمی بينم. در گودخانه چشمم، چشمی برای ديدن ندارم. تنها دو شيشه رنگی.بی اشک،بی احساس و من پشت کردم به افق زيبای نارنجی ات و سرم پايين است، نه به سمت آسمان نيلگونت و قلبم را جستجو ميکنم، ته اين دره........

آه خدايا به کمکم بيا،بيا تا خودم را پيدا کنم،بگذار در چشمان شيشه ای بی احساسم اشکی نشيند.صدايم کن با مهربانی همان مهربانی زبان زدت. بگذار بشنوم آن صدای آسمانی را ..........ياريم کن ....من تنهايم.........................

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:5  توسط میثم  | 

هنوز منتظرم دوست محبوبم!

و می دانم ليلی با من است.................

و ميدانم که:

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

                                              چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:23  توسط میثم  | 

اين داستان در باره کوهنورديست که می خواست بلندترين قله را فتح کند.به تنهائی......

او شروع به بالا رفتن کرد،اما ديروقت بود و به جای چادر زدن به بالا رفتن ادامه داد.تا هوا تاريک تاريک شد.سياهی شب بر کوهها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن هيچ چيز نبود. همه جا تاريک بود ماه پشت ابر بود و او چيزی نميديد. در چند قدمی قله پايش لغزيد و پرتاب شد.در حال سقوط فقط نقطه های سياهی ميديد و به طرز وحشتناکی در جاذبه زمين فرو می رفت..... ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را در نزديکی خود ميديد حس کرد طناب دور کمرش او را به شدت می کشد.ميان آسمان و زمين معلق بود....فقط طناب او را نگه داشته بود.فرياد زد:خدايا.....کمکم کن...

ناگهان صدايی شنيد:از من چه می خواهي؟

-نجاتم بده

-يقين داری که ميتوانم نجاتت دهم؟

-بله باور دارم

-پس طناب را قطع کن!

مرد به فکر فرو رفت ....... و بعد با تمام قدرت طناب را چسبيد.

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند جسد يخ زده کوهنوردی پيدا شده .....در حالی که از طنابی آويزان با دستهايی که محکم طناب را چسبيده بود فقط چند قدم تا زمين........

دربازه تقدير خدا شک نکنيم هيچگاه نگوييم ما را رها کرده،ميدانيد او هميشه با دست راستش ما را در آغوش گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 13:33  توسط میثم  | 

اين منم يکی از آفريده هايت،

همان که روحت را در او دميدی

و فرشته هايت را امر کردی بر او سجده کنند

همان که باهوش ترين فرشته ات به او حسد ورزيد

همو که به زمين پرتاب شد

                                           تنها!!

 و تو گفتی از رگ گردن به او نزديکتری

 ميبينيش، ميشنويش،لمسش ميکنی

پس چرا؟ فراموشم کردی

دريغ از يک نگاهت و عشقت.............

مهربانيت را چگونه لمس کنم

و بخشندگيت  را.....!

و دوست داشتنت را.......

به من بگو

                    اگر هنوز می بينی مرا

                     و می شنوی

                     و دلت برای آفريده ات تنگ شده

                     اگر.......!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 23:26  توسط میثم  | 

من صبر ايوب ندارم، صبرش را هم دوست ندارم، که صبر بدون تلاش و پذيرش بی چون و چرا تحمل بدون ارزش است.

اما، عصيان ابراهيم را دوست دارم

و ترديدهای موسی را

و تلاش طاقت فرسای نوح را

و صبر زيبای آخرين فرستاده ات را...........

                                                              آخرين ......

 و بعد از اين ۱۰۰۰ و چندين سال ، فراموشی ترا و قهرت را دوست دارم

حتی اگر هيچ اشاره ای از جانب تو نباشد

به اندازه دستی بر شانه ام، فقط، بدون کلامی

يا نشستن در کنارم ،بدون لمسی

يا يک نگاه از دور خيلی دور

يا .............

فراموشيت و قهرت را دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 0:49  توسط میثم  |