تبليغاتX
سماع مستانه -

سماع مستانه

از بس که تمام وجودم پر از من شده احساس تنهايی می کنم،خالی تر از هميشه ام و از هميشه دورتر و غريبه تر با تو. خودم را لب پرتگاهی ميبينم که سياهی اعماقش وصف نشدنيست.

من زمانی پر از غرور زيبا بودم چون پر از تو بودم و پر از حس اشرف مخلوقات بودن.و حالا پر از غرور نا زيبا و خاليم از تو و اين من لعنتی تمام وجودم را گرفته.

تنها يک تلنگر به آهستگی تلنگر يک نسيم هوس انگيز کافيست تا مرا به اعماق دره افکند. تو را نمی بينم، دست ياری تورا، عشق پر قدرتت را.....نمی بينم. در گودخانه چشمم، چشمی برای ديدن ندارم. تنها دو شيشه رنگی.بی اشک،بی احساس و من پشت کردم به افق زيبای نارنجی ات و سرم پايين است، نه به سمت آسمان نيلگونت و قلبم را جستجو ميکنم، ته اين دره........

آه خدايا به کمکم بيا،بيا تا خودم را پيدا کنم،بگذار در چشمان شيشه ای بی احساسم اشکی نشيند.صدايم کن با مهربانی همان مهربانی زبان زدت. بگذار بشنوم آن صدای آسمانی را ..........ياريم کن ....من تنهايم.........................

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 13:5  توسط میثم  |